THEBLACKBOXO
BlackBoxO
+98 (990) 498-71-31
The Black Box O

طعم گیلاس، یادگاری از عباس کیارستمی

این نوشته توسط مهران همت زاده در تاریخ
نوشته شده است.

طعم گیلاس پیش از هر چیزی قصه راه است. مانند همه فیلم های جاده ای بخش اعظم اش درون ماشین می گذرد. آقای بدیعی سرگردان و آشفته برای پیدا کردن کسی که بعد از مرگ چند بیل خاک رویش بریزد درون جاده‌های خاکی می‌لغزد و پیش می‌رود.  جایی در نیمه‌ی دوم فیلم، درست در نقطه ای که متوجه می‌شویم در نهایت کسی را پیدا کرده تا خواسته‌اش را عملی کند ماشین به یک دوراهی می‌رسند. آقای باقری می گوید لطفاً بپیچ سمت چپ. آقای بدیعی در جوابش می گوید من این راه رو بلد نیستم. باقری می گوید: من بلدم. این راه هم طولانی تره هم قشنگ تره.

داستان طعم گیلاس

وقتی ماشین وارد راه طولانی تر می شود فیلمساز برای اولین بار چهره‌ی باقری را به ما نشان می‌دهد. پیش از آن اما تنها چند دقیقه ای فرصت داشتیم تا از صدای او چهره‌اش را تخیل کنیم. او کیست که حاضر می شود خواسته بدیعی را عملی کند؟ چرا این کار را می کند؟ در آن لحظه از فیلم نمی دانیم. فیلمساز صحبت ها و قرار مدارهای اولیه را حذف کرده تا ما در ادامه به دنبال علت پذیرش این کار با دقت بیشتری صحبت های دو نفر را دنبال کنیم. باقری بلد این راه طولانی و زیباست.

فیلم طعم گیلاس کیارستمی

نیمه اول فیلم و برخورد بدیعی با سرباز، طلبه افغان و … با وجود تمام اهمیتی که به شکل مستقل در ساختار فیلمنامه دارد بیشتر به مقدمه ای می ماند تا ما را به سکانس بدیعی و باقری در ماشین برساند. تا قبل از این سکانس بدیعی مرتب دور خودش می چرخد. همچون مسلمانی مومن تپه ای که از انبوه خاک آن تنها چند بیل اش را نیاز دارد طواف می کند. همچون دور باطلی همه را پای تک درختی که می خواهد آنجا خاک شود می برد. اما زمانی که ماشین بدیعی به گفته باقری به چپ می پیچد همه چیز عوض می شود.

پشت صحنه فیلم طعم گیلاس

باقری به او راه طولانی تر و زیباتر را نشان می دهد و شک را در وجود بدیعی تقویت می کند. شکی که در نیمه اول جایی که طلبه از او میخواهد سر سفره بیاید و املت بخورد و او در جوابش می گوید تخم مرغ برایم خوب نیست به وضوح نمایان است. برای کسی که میخواهد خودش را بکشد دیگر چه فرقی دارد چه چیز خوب است یا بد؟ باقری از طعم توت و گیلاس می گوید، از شکوه آفتاب صبح. حرف هایی می زند که شاید اگر با لحن و لهجه دیگری گفته می شد یا اگر هنگام گفتن اش کارگردان ماشین را از میان درختانی که آفتاب به زیبایی روشنشان کرده عبور نمی داد فیلم را به ورطه‌ی شعار زدگی می‌غلتاند یا احتمالاً بدیعی همچون زمانی که درون حرف های کلیشه ای طلبه افغان می پرید از او هم قطع امید می کرد.

بدیعی فیلم طعم گیلاس

باقری به او راه طولانی تر و زیباتر را نشان می دهد و شک را در وجود بدیعی تقویت می کند. شکی که در نیمه اول جایی که طلبه از او میخواهد سر سفره بیاید و املت بخورد و او در جوابش می گوید تخم مرغ برایم خوب نیست به وضوح نمایان است. برای کسی که میخواهد خودش را بکشد دیگر چه فرقی دارد چه چیز خوب است یا بد؟ باقری از طعم توت و گیلاس می گوید، از شکوه آفتاب صبح. حرف هایی می زند که شاید اگر با لحن و لهجه دیگری گفته می شد یا اگر هنگام گفتن اش کارگردان ماشین را از میان درختانی که آفتاب به زیبایی روشنشان کرده عبور نمی داد فیلم را به ورطة شعار زدگی می غلتاند یا احتمالاً بدیعی همچون زمانی که درون حرف های کلیشه‌ای طلبه افغان می پرید از او هم قطع امید می کرد.

سکانس آخر طعم گیلاس

آخر کار بدیعی چه می شود؟ نمی دانیم. فیلم و فیلمساز هم به ما کمکی نمی کنند. آیا به قول آقای باقری فکرش عوض شد؟ راهش چه؟ سالها پیش عباس کیارستمی در جایی گفته بود از بین فیلم هایش طعم گیلاس را کمتر از همه می بیند چون او را به یاد دورانی از زندگی اش می اندازد که علاقه ای به یادآوری اش ندارد. حال در پایان تصمیم با ماست. آیا راهی که آقای باقری به بدیعی نشان داد همان راهی است که کیارستمی در زندگی واقعی از آن گذر کرد؟ راهی طولانی تر و زیباتر؟ یا نه، سهم بدیعی از زندگی همان چند بیل خاک بود.

پوستر فیلم طعم گیلاس

پوستر فیلم طعم گیلاس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *